امروز دختري در كارگاهمان بود كه همش سعي مي‌كرد به همه كمك كند گاهي وسط درس از اين طرف كلاس به آن طرف مي‌رفت و مثلاً كتاب و مداد همكلاسي‌اش را كه روي زمين افتاده بود به آنها مي‌داد. از حركاتش هم من و هم همه بچه‌ها تعجب كرده بودند. مرتب سعي مي‌كرد به داد همه بچه‌ها برسد، در پوشيدن كاپشن به بچه‌ها(چه دختر، چه پسر) كمك كند. حتي كفش بچه‌ها را جفت مي‌كرد تا راحت بپوشند. با خودم گفتم: اين هم امروز مادرترزا شده است. در يكي از زنگ تفريح‌ها پيش من آمد و مرا در آغوش گرفت و حسابي چلاند و بعد گفت شما مي‌دونيد من پيانو مي‌زنم؟ لبخندی زده ،خودم را از بغلش بيرون كشيدم و گفتم: آفرین! و او شروع كرد به توضيح دادن راجع به كلاس و مربي‌اش و خيلي رك گفت: ولي معلمم اصلاً از من راضي نيست و هر بار كه پيانو مي‌زنم به من مي‌گه از اين بدتر هم مي‌توني بزني؟ فكر نكنم تو چيزي بشي به نظر شما من چيزي مي‌شم؟

حسابی جا خوردم. کمی فکر کردم و گفتم: مطمئنم اگر اراده كني حتماً مي‌توني

 گفت پس چرا معلمم هر جلسه حتي وقتي خوب هم مي‌زنم اين را مي‌گويد.

موندم كه چي بگم. اين دفعه جبران محبت كردم! و او را در آغوش گرفتم و گفتم: می دونی من هم معلم موسیقی هستم ؟  چند تا سوال می پرسم ، اگه خوب جواب بدی معلوم می شه معلمت اشتباه کرده وگرنه ....

سپس از او دو تا سوال درباره نت ها کردم که خیلی راحت بود و با ذوق و شوق جواب داد.بهش گفتم: آفرین عزیزم.معلوم شد معلمت اشتباه کرده. تو به دل نگير و كار خودت را با پشتكار ادامه بده من مي‌دانم اگر بخواهي و بيشتر تمرين كني ، موسيقي‌دان بزرگي مي‌شوي. با خوشحالي گفت: راست مي‌گوييد؟ پس اين جلسه به معلمم مي‌گم كه منتظر  باشه تا در کنسرت بعدی حسابی آهنگ ها ی قشنگ بزنم.

به راستي اين معلم عزيز با چه انگيزه‌اي هر جلسه جملات منفي‌اش را تكرار مي‌كند؟